|
بالاخره بعد از ۲۴ روز پست تي ان تي بسته پاسپورتها را امروز بدستمون رسوند.تا بازش نكردم دلهره داشتم ، تا ويزاي داخل پاسپورت را به چشم نديدم و برگه هاي لندينگ را چك نكردم باورم نميشد كه انتظار ۶ ساله به پايان رسيد .بله ديگه منتظر ايميل ، بسته پستي و تلفن نيستي( چقدر بده تازه عادت كرده بوديم به اين نوع زندگي )و ديگه نميگي اين كار و نميكنم :چون من ميخوام برم .ديگه نميگي اينو نميخرم: خوب منكه دارم ميرم .ديگه نميگي ول كن اينجا رو ، "من كه دارم ميرم"ديگه نميگي :نكنه آفيسر پرونده من را رجكت كنه؟ (واي انوقت اين همه مدت رو چيكار كنم كه زندگي رو از دست دادم).ديگه نميگي :نكنه مصاحبه به من بخوره؟ . نكنه تو مصاحبه رد شم (واي اونوقت اين همه وقت ، اين همه هزينه ، واي واي چي ميشه ) و بازم به همه ميگي "نه بخدا ،من دارم ميرم" و اينكه : "پس من كي ميرم اي خدا؟؟؟؟؟؟" و ......
آره ما داريم ميريم و ديگه اين حرفهاي تكراري و اين انتظار كشنده وجود نداره.هيچ حسي من و خورشيد عزيزم نداريم .در بهت و ناباوري به خودمون ميگيم كه" نه تا هواپيما اونجا تو فرودگاه تورنتو به زمين نشينه نبايد كار رو تموم شده تلقي كنيم"". هي هي چي بگم .
بله پاسها با لندينگ رسيد و من فردا صبح بليط را تهيه ميكنم و به ياد سريال تلويزيوني " از سرزمين شمالي" در سرد ترين فصل ،پا به كانادا ميزاريم.اصلا" صبر نميكنم چون چمدونها بسته و ما ديگه اينجا هيچي نداريم كه به خاطرش صبر كنيم(از اول هم چيزي نداشتيم كه بخواهيم در آينده افسوس بخوريم).خودم با خورشيد عزيز و يك دنيا عشق و علاقه ما بهم ديگه و ۴ تا چمدون همين.اين زندگي زوجي هست كه هنر بخش بزرگي از زندگي اونها را تشكيل ميداد. و هميشه ۸ شون گرو ۹ شون بود.
يه چيزيو بگم آخر مطلب : ميدونين بين خانواده اطرافمون و دوستان نزديكي كه اطلاع داشتن وما وقتي ميخوايم بهشون بگيم اين خبرو چه جور مكالمه اي جريان داره؟؟:
ما ميرسيم بهشونو و با ذوق خاصي ميگيم : من ديگه واقعي دارم ميرم ..
و اما جواب اونها : شوخي نكن . سر بسرمون نذار ديگه ، الان ۶ ساله ميگي ميخوام برم ، منكه باورم نميشه ، اگه قرار بود بري تا حالا بايد ميرفتي، معلومه مشكلي داشتي كه نرفتي و هزار پاسخ دندان شكن ديگه ...
و تو با اين قيافه : ميگي والا بلا اين دفعه ديگه رفتنيم ولي در مقابل قيافه طرف اين شكليه: 
موضوع:
|